برای من که از روز اول تو را عاشقانه و بی صبرانه و مشتاقانه و بی تردید انتخاب کردمبرای من که صلابت در شخصیت و جذابیت در کلامت مرا ناگهانی و بی درنگ به سمت تو سوق داد
برای من که اینگونه عقل را به بادیه دادم تا چون و چرا و منعی در کارمان نیوفتدبرای من که اینگونه عاشقانه تو را برگزیدم و پرستیدم تحمل این روزهای نبودنت دگرگون کننده استاین روزها جای خالیت عجیب حال و روزگارم را بر هم ریخته استمن عاشقانه ترین هایم را برای تو می سرایمبرای تو که چهار سال و نیم از بهترین روزهای زندگیم را رقم زدی...تو نیستی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
پاییزآمده است و من بخاری های خانه را روشن کرده ام،،،، حتیسوختن گاز بخاری هم یارای گرم کردن خانه را ندارد
تا تو نیایی این خانه از سرما و سوت و کوریش کاسته نمی شوددر نبودت یک موی سپید مهمان سرم شده استآن هم یادگار روزهای نبودن توستخانه را آب و جارو کرده ام برای آمدنتهمه ی خانه نو نوار شده استلباس های عیدشان را پوشیده اند تا تو بیاییآمدن تو عید است آمدن تو یعنی آشتی من با دنیا یعنی رنگی شدن سیاه و سفیدهایعنی آفتابی شدن روزهای بارانییعنی اندوهی برود که برود....به امید دیدارت، هر روز در ایستگاه متر
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
چهل و هشتمین چوب خط... دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده است، بلند بخند و این دنیا را با همه دونیتش به سخره بگیر، بگذار این چند صباح عاشقانه مان خوش باشیم، ظهور اولین برف های سپید روی سرمان مبارک باشد، چه خوش که این ها را در سال های سپید و عاشقانه ی در کنار تو سپید کنم، حال می خواهد آسیاب باشد و یا گرد ایام،،،، مهم این است که به زعم ظاهرم من هر روز با تو جوان تر می شوم، با تو که از کنار تلخ کامی های من به شیرینی می گذری با تو که بزرگواریت را باید بر طاق آسمان نوشت،، دگر چه چیزی می تواند م
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
حدود هشت روز از نبودنت می گذرد و در اوج گرمای این فصل سرمای عجیبی مرا احاطه کرده استسرمای روح سرمای ناشی از نبودنتفصل خزان همیشه پاییز نیستگاهی می تواند رفتن و نبودن هایی باشد که بودنشان گرمابخش استشروع فصل خزان من نبودن توست صدای خش خش برگ های زرد و خشک پاییز من تپش های بی هنگام است، سوز و سرمای این فصل خزان نبودن نفس گرم مسیحایی توستدلم برای انتظارهای تا ساعت ۴ عصر تنگ شده استدیرهنگام است که دستانت زنگ خانه را مجذوب خود نساختههمه کائنات مجذوب تواندتو همه را به بازی گرفته ایحتی جدیت و صلابت پلیس های اتوبان های بزرگ با دیدن قامت سرو سا و مهر نگاهت به عطف و بخشش مبدل می شودسبزی فروش محله هم با دیدنت مبلغی نمی گیردچه سری در پس عظمت روحت مخفی کرده ای که اینگونه همه گان مجذوب تواندنگاهت و چهره ات همه را منقلب می کندمن چه بگویم که از روز اول مجنون تو بودمگاهی که به نیامدنت می اندیشم گویی زمان از حرکت می ایستد تا نکند تاریخ مرا از حقیقت وجودی تو دورتر سازدبگذار همیشه همین قدر نزدیک به تو باشمدلم برای بزرگواری های بی حد و حسرت تنگ شده استمن دلخوش به دلخوشی تواممن سراپا فریاد عشق به تواممن از اوج خودخواهی درون آمدن و لحظه دیدارت را آرزو دارم....۱۷ شهریور ۹۶
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برای من که از روز اول تو را عاشقانه و بی صبرانه و مشتاقانه و بی تردید انتخاب کردم
برای من که صلابت در شخصیت و جذابیت در کلامت مرا ناگهانی و بی درنگ به سمت تو سوق داد
برای من که اینگونه عقل را به بادیه دادم تا چون و چرا و منعی در کارمان نیوفتد
برای من که اینگونه عاشقانه تو را برگزیدم و پرستیدم تحمل این روزهای نبودنت دگرگون کننده است
این روزها جای خالیت عجیب حال و روزگارم را بر هم ریخته است
من عاشقانه ترین هایم را برای تو می سرایم
برای تو که چهار سال و نیم از بهترین روزهای زندگیم را رقم زدی...
تو نیستی و من در این سکوت و خلوت سرد به نیابتت شمعی روشن کرده ام
تولدت مبارک ای رفته از دیده و نشسته در جان
13 مهر 96
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
پاییزآمده است و من بخاری های خانه را روشن کرده ام،،،، حتی
سوختن گاز بخاری هم یارای گرم کردن خانه را ندارد
تا تو نیایی این خانه از سرما و سوت و کوریش کاسته نمی شود
در نبودت یک موی سپید مهمان سرم شده است
آن هم یادگار روزهای نبودن توست
خانه را آب و جارو کرده ام برای آمدنت
همه ی خانه نو نوار شده است
لباس های عیدشان را پوشیده اند تا تو بیایی
آمدن تو عید است
آمدن تو یعنی آشتی من با دنیا
یعنی رنگی شدن سیاه و سفیدها
یعنی آفتابی شدن روزهای بارانی
یعنی اندوهی برود که برود....
به امید دیدارت، هر روز در ایستگاه متروک و بی تردد ذهنم ایستاده ام
۱۵ مهر ۹۶
در اتوبوس شب تهران به سوی دیار
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
دلم برای خنده های از ته دلت تنگ شده است، بلند بخند و این دنیا را با همه دونیتش به سخره بگیر، بگذار این چند صباح عاشقانه مان خوش باشیم، ظهور اولین برف های سپید روی سرمان مبارک باشد، چه خوش که این ها را در سال های سپید و عاشقانه ی در کنار تو سپید کنم، حال می خواهد آسیاب باشد و یا گرد ایام،،،،مهم این است که به زعم ظاهرم من هر روز با تو جوان تر می شوم،با تو که از کنار تلخ کامی های من به شیرینی می گذریبا تو که بزرگواریت را باید بر طاق آسمان نوشت،،دگر چه چیزی می تواند مرا به اندازه حضور تو خوشحال کند؟! و چه چیزی می تواند لحظه های نبودنت را برایم پر کند،دیگر چه چیزی می تواند مرا ذوق زده کند وقتی تو تمام ذوق مرا پر کرده ای...در مخیلاتم هم گمان نمی کردم روزی روزگار تو را فرسنگها و فراتر از روز شمار تقویم دور سازد،اکنون که مبتلابه این روزهای تمام نشدنی گشته امدلم یک دل سیر تماشا می خواهدتماشای روی ماه،،،،،چهل و هشتمین چوب خط ....
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی
دلم هوس یک دوست قدیمی کرده
یک رفیق شش دانگ
یک آرام دل
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که من نگویم و او بشنود
بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند
رفیقی که بگویمش برو امـــــــا
بـــــــــماند
که نرود ....
برچسب:
نویسنده: هلیا محمودی